آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه سن داره

گلکانم، آویسا و علی

تولد 7سالگی دخترکمان در کنار دایی جونا و زن دایی جونا

سرانجام بخت تولد دخترکمان باز شد و شب جمعه گذشته تولدی با جمع خانواده مامان نسرین برپا شد. شب قبل با دخترکمان رفتیم و کمی وسایل تزیینی خریدیم. فردا هم به تمیز کردن منزل و غذا پختن و خریدن  کیک و باقی امور گذشت. شبی بود در کنار دایی جونا که به آویسا و علی حسابی خوش  گذشت... ...
10 بهمن 1396

روزهای برفی بهمن96

سلام به همه دوستان خوبم روزهای برفی تون پر از شادی و آرامش. این روزهای ما به تعطیلی و مریضی و باقی امور  گذشت. اتفاق این روزها وفات زندایی کبری بود. که با رفتنش آسمان هم انگار به تب و تاب افتاد و با تمام سعی مامان نسرین برای رفتن به مراسم تشییع بخاطر باران و  مدرسه دختری و مریضی پسری نشد که بره. هر چند که بابا رضا رفت ولی ما نرفتیم. شب به همراه بابایی برای عرض تسلیت رفتیم خونه دایی حسین. قبلش ذهن آویسا رو آماده کردم که می خواهیم بریم خونه مامان بزرگ آلاء چون رفته پیش خدا و ما میریم که از نبودش ناراحت نباشن. خلاصه رفتیم و در گیرودار عزاداری دیدم که آویسا دست آلاء گرفته و برده کنار عکس زندایی خدابیامرز و با ح...
10 بهمن 1396

این روزها که گذشت...(آذر 96)

سلام و صد سلام به همه دوستان خوب خودم و گلهای کوچک زندگیم. این روزهای ما پر شده از روزهای پر تلاطم و استرس. عمل قلب باباجون و عمل گوارش مامان حاجی برجسته ترین اتفاقات آذر ماه گذشته بود. و تولد گل دخترم که در گیرودار بیمارستان و عمل ها ماند. هر چند می خواستم تولد کوچکی در منزل برای دخترم بگیرم و البته آن هم بخاطر مریضی و تب دخترکم انجام نشد. و ما بر آن شدیم که باگذشت زمان و کم شدن استرس تولدی برای دخترکم مهیا کنم.  آویسای من هنوز کلاس مشاعره و شناش برقراره. در یکی از روزها من مهمان کلاس دخترم بودم و ایشان معلم کلاس. تا حرف اٍ را تدریس کنن. کیف پول و کلوچه هدایایی بود که برای همکلاسی هایش تدارک دیدیم و دخترم آغلز کلاسش ر...
6 دی 1396

24آبان 96(روزهای مدرسه آویسا)

روزهای مدرسه یکی پس دیگری می گذرند و دخترم رها از همه استرس های مدرسه پارسال مشغول تحصیل و آموزشه. خدا را شکر می کنم که این روزها در آرامش میگذرد البته بگذریم که روزهای شنبه بخاطر مشاعره و  روزهای فرد بخاطر شنا و برنامه استخر ما دیر به منزل میرسیم و تقریبا خسته و کوفته  و نایی برایمان نمی ماند.  در این مدت در مدرسه جشن قرآن و صبحانه سلامت و بسیاری برنامه هایی شاد برایشان فراهم شده و دخترم را هر روز عاشق تر و بیشتر از دیروز مشتاق آموختن می کند. نقاشی دخترکم به صورت عجیبی پیشرفت عجیبی داشته و با مشورت پروانه جون تصمیم بر آن شد که با کتاب کار کنه. مربی مشاعره هم بسیار راضی و خشنود از دخترکم هست . هر روز پرتلاش ت...
24 آبان 1396

11 مهر96(اول مهر 96)

سلام به همه دوستان و گلهای خودم. روز اول مهر با تمام اضطراب و شور و هیجان و حساسیت های من  شروع شد. صبحی زودی که دخترکم بیدار شد و در خانه صبحانه میل نمود. از زیر قرآن ردش کردم و براش اسپند دود نمودم  و راهی اداره شدیم . در راه دخترکم دل درد شد و آخرش مجبور شدم از مهد عرق نعنا بگیرم تا کمی آرام گیرد. ساعت 7:10 دقیقه سوار سرویس شد و من که انگار گوشه ای از وجودم را تو سرویس گذاشتم و برگشتم اداره.  و تا موقع رسیدنشان به مدرسه بارها با راننده سرویس تماس گرفتم و یه بار هم با آویسا صحبت کردم. هم استرس سرویس  و هم استرس دل دردش خود مجموعه خودمان هم دل درد شدیم. بگذریم . روز اول مهر  براش خوشایند بود و برای ا...
11 مهر 1396

چهارشنبه 29 شهریور 96(جشن شکوفه ها)

دخترم! زیبای من! دیروز اولین روز مدرسه و جشن شکوفه هابود. چقدر این روزا استرس دارم. تا مدت ها استرس انتخاب مدرسه ت رو داشتم و هنوز هم درگیرم. استرس دوری راه و سرویس و تمام خیلی چیزای دیگه تمام اعصاب بدنم رو درگیر کرده. شاید شروع مدرسه و روتین شدن امور کمی آرومم کنه. چقدر خسته ام و تمام سعیم رو می کنم که خودم رو سرپا نگه دارم. شور شوقت در مدرسه کمی آرومم کرده ولی هنوز درگیرم. انگار زمان دوباره داره تکرار میشه و قراره تو رو مهد بزارم . دوباره چون گذشته استرس وجودم رو گرفته. صبح روز جشن با خوشحالی بیدار شدی. داداشی رو تحویل مهد دادیم و صبحانه رو رفتیم اداره من. بعد صبحانه لباس هایت رو تنت کردم و مثل فرشته ها شدی. چقدر از دیدنت لذ...
29 شهريور 1396

دوشنبه 13 شهریور96(این روزهای علی)

همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه. از بزرگداشت روز تولد پسرک بگذریم در شب جمعه ای دایی جان اینا اومدن منزل ما. کیکی هم دایی جان محمد وسحرجون  زحمت کشیدن و سفارش دادن که مزین به تصویر دخترک و پسرکم بود. تولدی با حضور دایی جان اینا بغیر از دایی ایرج و خانواده گرفتیم. البته عصری هم یادمان به خاله عاطفه و عمو علی افتاد و زنگی بهشون زدیم آنها هم به جمع ما اضافه شدن. شب خوبی بود برای همه بخصوص پسرکم. از حرفای پسری جایزه ای به صورت سی دی همسر جان برا بچه ها خریده بود. من: کاش کسی برا منم می خرید. ...
13 شهريور 1396

دوشنبه 13شهریور1396( این روزهای آویسا)

این روزهای ما پر از تلاطم گشته. کارهای آویسا و کشمکش های خواهر برادری انرژی من رو کامل میگیره. هنوز کلاس شنبه های مشاعره پابرجاست. من با آویسا خانم میرم کلاس و بابا رضا میره دنبال علی و بعد یه ساعت بازی و تفنگ آب پاش در پارک ولنجک اونوقت میان دنبالمون. و همه عشق علی شده روزهای شنبه که باباش بره دنبالش و با هم برن پارک برای بازی. و کلاً صبح های شنبه به عشق همین بازی راهی مهد میشه. کلاس مشاعره دخترم هم روز به روز پر بارتر میشه و مربیش کلی ازش راضیه و دیروز بهش گفته اگه همین طور زیبا تو رادیو بخونی حتماً برای گویندگی بهت می گن و اون هم کلی ذوق کرده بود. از همه این استعدادا بگذریم این روزها روزهای سختی بر...
13 شهريور 1396

یکشنبه 22مرداد96(سفر فیلبند)

      با هماهنگی و عدم هماهنگی و با شک و تردید ها برای رفتن و نرفتن به منطقه فیلبند آمل سرانجام در غروب 5 شنبه تصمیم بر رفتن شد و با خواب بعدازظهرش تاخیر در خواب شب بوجود آمد و بخاطر دیر تصمیم گرفتن تنها تونستیم نیم کیلو جوجه بگیریم  البته با خرید مرغی از فیلبند جبران شد. وسایلی هم برای صبحانه فراهم آوردیم و قرار به راس ساعت 5 بعد از عوارضی شد که بخاطر عوامل مخل خواب هر کداممان از یه ساعت تا دو ساعت و نیم بیشتر نخوابیدیم و در صبحی خنک به همراه خاله راحله و خانواده  به سمت شمال راه افتادیم. از خستگی ترافیک برگشت بگذریم سفری بسیار مطبوع و دلچسب در کنار دوستان بود. بچه ها هم آویسا و آراد بسیار با هم هماهنگ ب...
22 مرداد 1396